یادداشتهای فرزندم

محمد طاها

پنجشبه آخر سال

امسال من سر کار بودم نتونستم بیام بهشت زهرا تو بابا دو نفری رفتید زنده باشی پسر مهربونم ...
16 فروردين 1397

گرفتن تولد توی مهد کودک96

دست خاله مینا و بقیه درد نکنه مرسی که چنین تولد خوشگلی برات گرفتند کلی کادو گرفتی خودت که خیلی خوشحال بودی می گفتی این بهترین تولدی بوده که تا حال برات گرفتم مبارکت باشه زنده باشی مامانی ...
16 فروردين 1397

بدون عنوان

خدارو شکر این روز ا رو دیدم خدا رو شکر که هستم میخوام از بودنت بنویسم از وجودی سرشار از عشقی که بهش دارم بهترین هدیه خدا به من داشتن این فرشته بود خدایا صد هزار مرتبه شکرت   ... شايد براي هر زني ارزوش باشه كه مادر بشه واقعا اين تنها ارزوي من بود 9 سال  با تمام سختي هاش گذشت و گذشت گذشت  واي كه دلم اشوبه براي بزرگ كردنت براي خوشحال كردنت برای شاد بودنت برای ماذر خوب بودن من همه تلاشمو ميكنم گل پسرم اميدوارم ازم راضي باشي می دونم که خیلی دلت آبجی یا داداش می خواست ولی باور کن شرایط زندگی با من خیلی همراه نبود هم سرکار هم تنهایی هم مسولیت های زیاد توان و نیروی مرا گرفته بود باور کن یکی از علتهای مریضی ام به خاطر نداشتن استراحت...
17 بهمن 1396

بدون عنوان

تو قهرمان داستان من بودی... هنوز هم گاهی در تنهای نامت را بر کاغذ رج میزنم... تو قهرمان داستان من بودی! و کاش چمدانت را در ایستگاه قلبم جا نمی گذاشتی... چه داستان غم انگیزی است داستانی که کار قهرمانش شکستن قلب توست... قهرمان داستان من...!!! خیلی خیلی دوستت دارم ...
17 بهمن 1396

کلاس ها

سلام مامانی بخشید خیلی خیلی دیر به وبلاگت سر می زدم آخه خیلی گرفتارم بزار بگم که الان در حال حاضر نقاش مهاری شدی که حداقل 6 تا تابلو کشیدی تازه کلاس شنا هم می روی که ترم اولش تقریبا داره تمام میشه کلاس چرتکه را هم خیلی دوست داری که تا الان دو ترم ازش گذشته خیلی مشغولی کم کم داری بزرگ میشی خودت که می گی مامان می خواهم شنا را ادامه بدم آخه خیلی به این ورزش علاقه داری ایشالله همیشه موفق باشی راستی کارنامه ترم اول کلاس سوم را هم گرفتی و تمام نمرات خیلی خوب بود خدا رو شکر به وجودت افتخار می کنم
17 بهمن 1396