محمد طاها محمد طاها ، تا این لحظه: 17 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

یادداشتهای فرزندم

بدون عنوان

سلام خیلی وقته در مورد پسر گلم چیزی برتون ننوشتم راستش خیلی گرفتارم ولی الان می خوام چند تا از اتفاقات مهمی که برای آقا محمدطاها افتاده رو براتون بگم اولاً اینکه آقا محمد طاها دیگه خودش می خوابه ،خودش غذا می خوره ،خودش لباسشو می پوشه، تا صد بلد بشماره دوم اینکه ما روز پنج شنبه یه جای مراسم  جشنی دعوت بودیم که جای شما خالی آقا محمدطاها زمانی که نوبت مسابقه بچه شد خیلی سریع رفت جلو تا مسابقه بده باور کنید محمدطاها از همه کوچکتر بود ولی خیلی جالب با اعتماد به نفس بالا رفت جلو که مسابقه بده مسابقه به این ترتیب بود که باید با دهان باز و بدون اینکه دندان هایشان بهم بخوره شعر یه توپ دارم رو بخونه خلاصه چند بچه جلوی محمد طاها ...
27 بهمن 1392

بدون عنوان

  شد لطف خدای مهربان شامل ما رویید به باغ زندگی حاصل ما دلشاد از انیم که در اول فروردین محمدطاها شده 5 ساله آسمان دل ما اگه گفتید چه خبره خاله شقایق نی نی داره من خیلی خیلی خوشحالم خدایا شکرت ...
15 بهمن 1392

بدون عنوان

خدایا دوستت دارم نگاهم رو به سمتِ تو ؛ شبم آیینه ی ماهه دارم نزدیکتر میشم ؛ یکم تا آسمون راهه به دستای نیازِ من ؛ نگاهی کن ازون بالا من این آرامشه محضو ؛ به تو مدیونم این روزا   تو دیدی من خطا کردم ؛ دلم گُم شد دعا کردم کمک کن تا نفس مونده ؛ به آغوشه تو برگردم تو حتی از خودم بهتر ؛ غریبی هامو میشناسی نمیخوام چترِ دنیارو ؛ که تو بارونِ احساسی خدایا دوستت دارم ؛ واسه هرچی که بخشیدی همیشه این تو هستی که ؛ ازم حالم رو پرسیدی بازم چشمامو می بندم ؛ که خوبی هاتو بشمارم نمیتونم ! فقط میگم : خدایا دوستت دارم ...
12 بهمن 1392

بدون عنوان

امروز محمدطاها برای اولین بار تونست اعداد  ریاضی مثل  1- 2- 3- 5- 6  را بنویسه  راستی ما دیشب رفتیم خونه عمه الهام محمدطاها کلی با هما و ابوالفضل بازی کرد ولی ابوالفضل  بهانه گیری می کرد آخ باباش ماموریت بود ولی به محمد طاها خوش گذشت . ...
3 بهمن 1392

حسنی قصه ها به روایت امروزی تو دنیای مجازی

حسنی نگو جوون بگو علاف و چش چرون بگو … موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه نه سیما جون، نه رعنا جون … نه نازی و پریسا جون هیچ کس باهاش رفیق نبود … تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب! … باباش می گفت: حسنی می ری به سربازی؟ نه نمی رم نه نمی رم … به دخترا دل می بازی؟! نه نمی دم نه نمی دم … گل  پری  جون با زانتیا ویبره می رفت تو کوچه ها … گلیه چرا ویبره میری؟ دارم میرم به سلمونی که شب برم به مهمونی … گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین یه کمی به من سواری می دی؟! … نه که نمی دم چرا نمی دی؟ واسه اینکه من قشنگم، درس خونم و زرنگم اما تو چی؟ … نه کارداری! نه...
23 دی 1392

عکسهای نمایشگاه کتاب

روز پنجشنبه به اتفاق پسرم رفتیم نمایشگاه کلی به محمدطاها خوش گذشت تازه کلی جایزه گرفت به خاطره نقاشی، کار دستی، قرآن، و بازیهای فکری خلاصه حسابی بهش خوش گذشت. اینجا محمدطاها تازه می خواست اولین نقاشیشو بکشه اینجا غرفه زلزله بود خیلی جالبه که محمدطاها هر چیزی رو که روی صفحه مقابل می دید نقاشی می کرد الهی مامان فداش شه اینجا غرفه آموزش علائم راهنمایی رانندگی بود  محمد طاها کلی با این غرفه ذوق کرد اینجا محمدطاها توانست یه میسری درست کنه که تیله از اون رد بشه و وارد میدان بشه و در آخر هم یه نمایش جالب از خودش در بیاره   ...
22 دی 1392

بدون عنوان

محمدطاهای گلم وقتی که خوب توی رفتارت و بازیهات و گفتارت فکر می کنم می بینم چقدر  بی دغدغه و بدون دلیل با همه وجودت اون کاری رو که می خواهی انجام میدی اگر ما بزرگترها هم به این راحتی  بودیم هیچ وقتی چیزی به نام استرس و فکر و خیال رو تو زندگیمون نمی چشیدیم . من از شما گل پسرم سه چیز یاد گرفتم :   * بی دلیل شادبودن *همیشه به کاری مشغول بودن * خواسته خود را با تمام قوا خواستن   کودک که هستی از هرچه که هست شادی ... بزرگ که می شوی با هرچه که نیست غمگین ..   تصمیم گرفتم مثل پسرم زندگی کنم تا مثل او شاد و پر از انرژی باشم .   قند عسلم عاشقتم و عاشق...
21 دی 1392