محمد طاها محمد طاها ، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

یادداشتهای فرزندم

بدون عنوان

چشماتو و ميبندي و ميخوابي،كل جهان هم با تو ميخوابه چشماتو كه وا ميكني انگار،خورشيد از چشم تو ميتابه زيباترين لبخند و داري تو؛اين بهترين تصوير دنيامـــــه وقتي كه باشي تو كنار من،ديگه بهشت هم زير پاهامه تو بهترين روياي من بودي.حالا ديگه دنياي من هستي اينه همون چيزي كه ميخواستم؛چشمامو روي غصه ها بستي الهی اونقدر بخندی که صدای خنده هاتون بشه زیباترین موسیقی کائنات شه 🌸🌸🌸🌸🌸 الهی از شادی اونقدر پر بشی که سرریزش همه ی مردم دنیا رو سیراب کنه. 🌸🌸🌸🌸🌸 الهی روزیتون اونقدر زیاد بشه که امیدی باشی برای رسوندن روزی خیلیا. 🌸🌸🌸🌸🌸 الهی همیشه بهترین افکار به سراغتون بیان و درست ترین تصمیمات رو بگیری 🌸🌸🌸🌸🌸 الهی اون...
1 دی 1395

درد و دل

سلام مامانی امروز خیلی خیلی دلم گرفته تو دیروز توی کلاس خیلی اذیت کردی البته مقصر همش تو نیستی خوب بچه ای . هنوز نفهمیدی که کجا باید حرف بزنی و کجا سکوت کنی کجا نه بگی و کجا بله بابات دیروز دقیقاً شبیه پدرهای مدرن و با کلاس با شما برخورد کرد که امیدوارم حل شود محمدم من با تمام وجودم دوستت دارم و لحظه به لحظه منتظر شکوفا شدنت هستم در این روزها انقدر که فکر تو هستم به فکر مریضیم و درمان اون نیستم فقط از ته دلم برایت آرزوی خوشبختی و سربلندی می کنم عاشــقانه هایم برای تـــو بگــــــذار شب به ستارگانش بنـــازد وقتــــــــــــی ماهش، ♥♥♥ مـــــال مـن است♥♥♥ محمدم ا...
17 آذر 1395

بدون عنوان

❤ پسرم رفیق من     ❤   همنفس شفیق من  ❤ ❤  نگین انگشتر من      ❤   عقیق من عقیق من ❤ ❤ پسر من یار بابا     ❤   شمع شب تار بابا   ❤ ❤  تـو این گلستون جهان ❤   نو گل بی خار بابا  ❤ ❤  یه پسر دارم شاه نداره    ❤   صورتی داره ماه نداره  ❤ پسرگلم اگه روزی من نبودم هر وقت دلت برای من تنگ شد بیا این مطالب رو بخون وبدون که مامان حتی اگه نباشه همیشه به یادت هست و تو نفس ماما...
7 آذر 1395

اولین لالای که برات خوندم

وقتی به دنیا اومدی و تو رو با خودم بردم خونه شب اول از ترس تا صبح نتونستم بخوابم با بهت و حیرت  نگات  میکردم هنوز باورت نکرده بودم باور نکرده بودم که تو متعلق به من هستی باور نکرده بودم که مادر شدم  ترس تمام وجودم رو گرفته بود میترسیدم بخوابم و تو گریه کنی و من متوجه نشم یا اینکه تو خواب برات یه اتفاق بیفته با همه اضطرابم آروم بغلت کردم و شروع کردم باهات صحبت کنم اون شب تا طلوع سپیده باهات صحبت کردم برات از دنیایی گفتم که تازه پا بهش گذاشته بودی برات از مردی ها و نامردی ها گفتم برات از فرشته و اهریمن گفتم بهت گفتم هواستو جمع کن تو آسمونی هستی بپا یه وقت زمینی ها زمین نکشنت نه مهرشونو باور کن نه بی مهریاشونو هواستو جمع هول...
7 آذر 1395