بدون عنوان
سلام خیلی وقته در مورد پسر گلم چیزی برتون ننوشتم راستش خیلی گرفتارم ولی الان می خوام چند تا از اتفاقات مهمی که برای آقا محمدطاها افتاده رو براتون بگم اولاً اینکه آقا محمد طاها دیگه خودش می خوابه ،خودش غذا می خوره ،خودش لباسشو می پوشه، تا صد بلد بشماره دوم اینکه ما روز پنج شنبه یه جای مراسم جشنی دعوت بودیم که جای شما خالی آقا محمدطاها زمانی که نوبت مسابقه بچه شد خیلی سریع رفت جلو تا مسابقه بده باور کنید محمدطاها از همه کوچکتر بود ولی خیلی جالب با اعتماد به نفس بالا رفت جلو که مسابقه بده مسابقه به این ترتیب بود که باید با دهان باز و بدون اینکه دندان هایشان بهم بخوره شعر یه توپ دارم رو بخونه خلاصه چند بچه جلوی محمد طاها ...
نویسنده :
مادر
23:10
بدون عنوان
شد لطف خدای مهربان شامل ما رویید به باغ زندگی حاصل ما دلشاد از انیم که در اول فروردین محمدطاها شده 5 ساله آسمان دل ما اگه گفتید چه خبره خاله شقایق نی نی داره من خیلی خیلی خوشحالم خدایا شکرت ...
نویسنده :
مادر
21:27
بدون عنوان
بدون عنوان
خدایا دوستت دارم نگاهم رو به سمتِ تو ؛ شبم آیینه ی ماهه دارم نزدیکتر میشم ؛ یکم تا آسمون راهه به دستای نیازِ من ؛ نگاهی کن ازون بالا من این آرامشه محضو ؛ به تو مدیونم این روزا تو دیدی من خطا کردم ؛ دلم گُم شد دعا کردم کمک کن تا نفس مونده ؛ به آغوشه تو برگردم تو حتی از خودم بهتر ؛ غریبی هامو میشناسی نمیخوام چترِ دنیارو ؛ که تو بارونِ احساسی خدایا دوستت دارم ؛ واسه هرچی که بخشیدی همیشه این تو هستی که ؛ ازم حالم رو پرسیدی بازم چشمامو می بندم ؛ که خوبی هاتو بشمارم نمیتونم ! فقط میگم : خدایا دوستت دارم ...
نویسنده :
مادر
22:15
بدون عنوان
امروز محمدطاها برای اولین بار تونست اعداد ریاضی مثل 1- 2- 3- 5- 6 را بنویسه راستی ما دیشب رفتیم خونه عمه الهام محمدطاها کلی با هما و ابوالفضل بازی کرد ولی ابوالفضل بهانه گیری می کرد آخ باباش ماموریت بود ولی به محمد طاها خوش گذشت . ...
نویسنده :
مادر
22:19
حسنی قصه ها به روایت امروزی تو دنیای مجازی
حسنی نگو جوون بگو علاف و چش چرون بگو … موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه نه سیما جون، نه رعنا جون … نه نازی و پریسا جون هیچ کس باهاش رفیق نبود … تنها توی کافی شاپ نگاه می کرد به بشقاب! … باباش می گفت: حسنی می ری به سربازی؟ نه نمی رم نه نمی رم … به دخترا دل می بازی؟! نه نمی دم نه نمی دم … گل پری جون با زانتیا ویبره می رفت تو کوچه ها … گلیه چرا ویبره میری؟ دارم میرم به سلمونی که شب برم به مهمونی … گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین یه کمی به من سواری می دی؟! … نه که نمی دم چرا نمی دی؟ واسه اینکه من قشنگم، درس خونم و زرنگم اما تو چی؟ … نه کارداری! نه...
نویسنده :
مادر
21:57



