خاطره انگشتر
هزاران بوووووووووووووووووووووووسسسسسسهههههههههههه برای پسر گلم

دیروز پسرم با بچه های مهدکودک دقیقاً شبیه هفت کوتولها باهم رفتن بازی تو چمنها

آنقدر که اصلاً متوجه نشد که انگشتر دستش نیست وقتی فهمید نمی دونست چکار کنی
فقط تا تونسته بود گریه کرد
چون انگشترش رو خیلی دوست داشت ولی اتفاقی بود که افتاده بود صبح یه مژه روی صورتش بود بهش گفتم محمدطاها کدوم چشمته گفت راست درست بود گفتم یه آرزو کن ولی می دونستم آرزوش چی بود
پیدا کردن انگشتر بود خلاصه رفتیم تا با سرویس
رسیدم به مهدکودک من و محمدطاها صبح توی مهد کودک کلی دنبال انگشترش گشتیم ولی پیدا نشد وقتی رسیدیم به درب مهدکودک مربی مهدکودکش گفت محمدطاها انگشتر پیدا شد دقیقاً همین حالتی شد
و کلی خوشحال شد
تازه از دوستش کلی تشکر کرد ولی فکر کنم دوباره رفت سراغ شیطونی کردن محمدطاهاست دیگه؟؟؟؟؟اینهم خاطره امروز آقا محمدطاها
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطره انگشتر
