خاطرات یه روز تعطیل
محمدطاها بهترین هدیه خدایی!
معصوم و پاکی، جلوه ی کوچکی از محبت و زیبایی خدایی
تا آن زمان که قلبم می تپد در کنارت می مانم و شادی تو ضامن بقای من است

پسرم از صبح که بلند شد مشغول بازی کردن شد
ظهر بعد از خوردن نهار
مثل آقاها گرفت خوابید
بعد از ظهر باهم رفتیم پارک 
کلی بازی کرد
توی پارک آش نذری می دادند
چه آش خوشمزه ای جاتون خالی خیلی خیلی چسبید بعدش اومدیم خونه آقا رفت حموم
کلی بازی کرد شب هم مهمون داشتیم عمه الهام بود محمدطاها با ابوالفضل
کلی بازی کرد با همدیگه حسابی جیغ زدن![]()
الهی مامان قربونش بره خیلی بچه ی مهربونیه
شب هم مثل آقاها خودش گرفت خوابید
البته قبلش کلی با هم بازی کردیم![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطرات یه روز تعطیل 
